****‌jast for my love ****

 

 

برای دیدن این داستان زیبا و بسیار جالب به ادامه مطلب برید لطفا !!!


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهار شنبه 2 / 10 / 1389برچسب:داستان,داستان زیبا,داستان زیبا و جالب,داستان خواندنی,داستان کوتاه,داستان جالب کوتاه,ساعت1:2 AMتوسط setare | |

 

 

به ادامه مطلب برید لطفا %%%

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهار شنبه 30 / 9 / 1389برچسب:داستان,داستان زیبا,داستان زیبا و جالب,داستان خواندنی,داستان کوتاه,داستان جالب کوتاه,ساعت1:1 AMتوسط setare | |

 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
 

 

برای خواندن این داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ....

اگه نخونی بهترین داستان عاشقانه رو از دست دادی .... از من گفتن . حالا خودت میدونی !!!!!


ادامه مطلب

 

 داستان عاشقانه خط موازی smstak.com

دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یک نگاه قلبشان تپید .
و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

 




ادامه مطلب

+نوشته شده در 24 / 6 / 1389برچسب:داستان,داستان عاشقانه,داستان کوتاه,داستان جالب عاشقانه,داستان زیبا,ساعت2:11 PMتوسط setare | |

 

زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند…

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”

+نوشته شده در 22 / 6 / 1389برچسب:داستان,داستان جالب,داستان کوتاه,ساعت12:42 AMتوسط setare | |

تکرار

                             زهراسیادت موسوی

انگشتانش دیگر قشنگ نبود. آنقدر روی حرفها كوبیده بود كه تغییر شكل داده بودند. كنار بندهایش برآمده بود آن هم به رنگ قهوه ای چرك. اما صدای زیبایی داشت وقتی روی دكمه ها ضرب می گرفت و ریزش كلمات آغاز می شد. صفحه پر می شد از كلماتی كه بارها دیده بود. حالا بدون نگاه كردن به حروف جدا می توانست آنها را كنار هم بنشاند. كاری كه روزهای اول برایش سخت  بود. حالا حرف می زد، كلمه می ساخت. پنجره را نگاه می كرد، كلمه می ساخت و نامه های مهم را بین صدای مكرر و بی وقفه كلیدها به دنیا می آورد تا امضا بخورند. سرگرمی اش هم فكر كردن به اتاقی بود كه اول  راهروی سمت چپ قرار داشت و در آن پیرمرد تلفن چی تنها می نشست. اطرافش پر از تلفن های مختلفی بود كه صدای ممتدشان هیچ وقت قطعی نداشت و هركدام را كه جواب می داد باز هم صدایی بود كه سكوت را پر كند. چشمهایش را می بست و از اینكه فكر می كرد پیرمرد هم مثل او كارش با چند عدد محدود پیش می رود، آرام می شد.
همه اینها را گفته بودند و دختر همه اینها را بین صدای تق تق كلیدها و وز وز پرینتر شنیده بود كه چقدر پیرمرد عجیب است و كارهایش  غریب. نمی شود حالش را پیش بینی كنی از كدام دنده بلند شده. یك روز سلام می دهد. یك روز نگاهت  نمی كند وقتی سلام می دهی. از آن آدم های سر سختی كه دور خودشان حصار می كشند.
 


ادامه مطلب

+نوشته شده در 16 / 6 / 1389برچسب:داستان,داستان عاشقانه,داستان کوتاه ,ساعت12:13 AMتوسط setare | |

قبول کن. همه اش تقصیر تو بود. اگر تو پیدایت نمی شد، دل من که اهل این حرف ها نبود. اینهمه با دختر ها ارتباط داشتم، بیچاره ها حتی می ترسیدند از 5 متری من رد بشوند چه رسد به ... آخر مرا چه به عشق و عاشقی؟!! من ... یوسف...سید یوسف  که حتی پسر ها آرزو داشتند دو کلام باهاشان هم کلام شوم،‌ حالا... .
نمی دانم از کجا پیدایت شد. آن هم درست روز اول امتحان های پیش دانشگاهی. مثل آدم داشتم درسم را می خواندم که یکدفعه تلفن زنگ زد،‌ و این یعنی سه سال بدبختی، بد بختی که چه عرض کنم...
صدایی گفت: سلام.
کمی تامل کردم و جواب دادم.
گفت: من مزاحمم؟!!
مزاحم؟! عجب مزاحمی هم. مزاحمتی که تا سرحد جنون پیش آمد. خودت هم نفهمیدی چه بدعتی را پایه گذاری کردی، ‌با همین یک جمله، نمی دانم. باور کن هنوز هم نمی دانم، ‌عذاب گناهی ناکرده بود یا امتحانی سخت بر یک ... بر یک دیوانه. امتحانی که جوابش هنوز هم مشخص نیست. شاید، شاید هم یک رحمت بود. یک لطف بر یک تنهای تنهای تنها برای آنکه تنها تر شود...
گفتم: خوب، ‌بعدش ؟
گفت: همین!
گفتم: مشکل خودتان است....
 


ادامه مطلب

+نوشته شده در 16 / 6 / 1389برچسب:داستان,داستان عاشقانه,داستان کوتاه ,ساعت12:5 AMتوسط setare | |